ق (غ؟)صه شدم.
« چشم آبیِ دهان گشاد »
دخترک دستش به گوشی تلفن عمومی نمی رسید، از کیوسک تلفن بیرون رفت.
هوا بهاری بود و ساکن، آدمها در خیابان ها و پیاده روها نبودند، دخترک حتی نمی توانست از جوی باریک کنار خیابان بگذرد. (تصورش هم سخت است، دختری با این سن و سال- کم یا زیادش معلوم نیست، باور کنید خودم هم نمی دانم-... با دماغی آویزان و لپ هایی که سرخ است عین سیب؛ به کجا می خواهد برود؟...)
زبانش را تا نزدیکی بینیِ کوچکش بالا برد و ترشی لزجی باعث شد با آستینِ پیراهن کوتاهش( نه! لباسش که آستین ندا....اِ!...) بالای لبش را پاک کند. گربه ای را دید که جستی زد و سطل انباشته از زباله را واژگون کرد و پرید روی دیوارِ خانه. گربۀ کوچک، درست عین پرنده ها ...روی دیوار و بعد پرید آنسوی مرز ....
دخترک به پاهایش خیره شد( ببخشید به پایش، خوب او فقط یک پا داشت، پای راستش...م...م....بله پای راستش سر جایش بود اما پای چپش...قضیه اش طولانیست، سر فرصت، حالا به ادامه...)، گز گز ....کف پایش می خارید و باید چوب دستهایش را رها می کرد، تا از این حس دردناک رها شود( حس دردناک... نه! زیادی بزرگ است برای پایی به این کوچکی)....( ساعت چند است؟ اینجای داستان را می گویم، چه ساعتی است؟...ببخشید! نگران دخترک شدم، گفتم نکند هوا تاریک شود و او با آن وضیعت....باشد...ام)...ناگهان...بله! فکری به سرش خطور کرد( یعنی دو تا فکر...باشد...رفتیم...)باز به کیوسک داخل شد و به دیواره اش کنار گوشی تکیه داد و با یکی از چوب دستها...( ن...) نه، اول خم شد و با مشقت گره کفش کتانیش را باز کرد، پایش رها شد، ...صدای باز و...بسته شدن دری به گوش رسید( دخترک نشنید پس به گوش کی ...؟!).
( ماشینی به آرامی رد شد و رانندۀ عینک گرد، بی آنکه دخترک را ببیند، گربه ای را دید که از دیوار خانه پرید روی سطل زباله). نفسش داشت بند می آمد،...بادست چپش (مچ دست درست تر است)...(چهار انگشت از آن هم درست تر..) کف پایش را تند خاراند و سریع، بلند شد و بی آنکه بند کفش کتانی اش را گره بزند، یکی از چوب دستی ها را زیر گوشی تلفن گذاشت ودر یک حرکت گوشی را به حالت آویزان درآورد...با شنیدن صدای بوق آزاد برق شادی در چشمانش( چشمانش آبی نبود، مشکی هم نبود، سیاه بود، مثل همه ی...؛بی هیچ ناخالصی، تیرگی مطلق، شاید زیبا، شاید کمی ترسناک، من....م ..می....تر....س...)دوید، درست مثل رعد وبرق. خوب حالا گوشی درست روبروی صورتش بود...اما باید شماره می گرفت و دستش نمی رسید....چوب دستی( مرحبا)باز چوب دستی را برداشت و به آسانی شماره ها را یکی یکی گرفت.....( ....224137 ..معذرت!..نزدیک بود شمارۀ دخترک را لو بدهم)باز صدای بوق آزاد می آمد، با چوب دستی دکمۀ قطع را زد و دوباره شماره ها را یکی یکی مرور کرد و با دقت ...( 224137 ...) باز صدای بوق آزاد...(من بگم!....من!...)، باز برقی ناگهانی در چشمانش( همان سیاههای..)ظاهر شد...سکّه!.در جیب...جیبی بر پیراهن کوتاهش نبود که در آن سکه ای باشد( می دونستم... IQ!)...بوق آزاد بوق اِشغال شد (ساعت نداشت، هیچ کس اینجا ساعت ندارد؟...شما که به صفحه زل زده ای و بِر و بِر کلمه ها را پشت سر می گذاری!ساعت چند است؟...هان؟...اِ...)سکه را فراموش کرده بود، جاگذاشته بود کنار چشم آبی دهان گشاد.(نه! او اصلا سکه ای نداشت ...باور کنید...دیروز...).ابروهایش اخم شد...بوی سوختگی در ذهنش پیچید. گوشی تلفن را رها کرد، بند های کفش کتا نی اش را بست و از کیوسک( چوبدستی هایش را هم برداشت..)بیرون زد، هیچ کس در خیابان ها و پیاده روها نبود.
*
زیبا زنی در خانه را با عجله باز می کند( هنوز در دید من نیست...)؛ از ابتدا تا انتهای خیابان را با چشمانی سیاه( به سیاهی....) جستجو می کند، سطل واژگون زباله را بر میدارد و سر جایش می گذارد. برق چشمانش حاکی از نگرانی است،( عین ابرهای باران زا پلک می زند و هر آن احتمال جرقه ای..)مانتوی سرمه ایش به زحمت تا بالای زانویش می رسد،...با دمپایی...( اِ...اِ...رفت!....کُجا!....اصلاً شما کی هستید؟ مگر می شود همینجوری ....؟! قصه...آهای...)...
صدای بلند بسته شدن در حیاط و زیبا زنی که به سرعت دور می شود.
درست انتهای خیابان مردی با عینک گرد در ماشینش، زیبا زنی را با دها ن باز ورانداز می کند و بر خودش و انتخاب مصلحتی زنِ سابقش لعنت می فرستد. چراغ سبز است و باید رد شود( همان مرد اس..). رد می شود و به خیابانی داخل می شود که زیبا زن با گامهای تند و نگاهی هراسان از آن خارج شد، به زن فکر می کند...کیوسک را نمی بیند، گربه.....(......)
**
دخترک غمباد کرده بود و به خیابان پهن نگاه می کرد، باید می رفت . فاصلۀ زیادی ( چقدر؟ هان؟...) را طی کرد تا به پل کوچک رسید و با یک حرکت همراه با شیطنتی که ساعتها بود فراموشش شده بود پرید ....(اِ......) و قبل از اینکه با صورت به زمین بخورد چوب دستی اش را تکیه گاه کرد( آخی....). به خیابان نگاهیانداخت. پهن و خالی، اول سمت راست، بعد سمت چپ...، آهسته به خیابان قدم گذاشت و احساس کرد چوب دستها عین کنه بهش چسبیده اند. چقدر ازشان متنفر بود؛ زمستان سال پیش چندین بار به خاطر لیز خوردنشان روی یخ ها، زمین خورده بود و از خجالت لپ هایش سرخ شده بود به سرخی سیب...(به خاطر چوب دستها یا نداشتن....بااااشه!...).آرام و بی حواس از خیابان پهن گذشت، حالا درست در خانه بود، کنار زباله های ریخته بر جلوی در بزرگ...زنگ واحد 17،...باز دستش نمی رسید(باز چوبدست...)..نه!، چوب دستهایش را به دیوار تکیه داد وهمان جا نشست، بوی بد زباله ها را به چشم آبی دهان گشاد ترجیح می داد. سکه در اتاق جا مانده بود. باز برقی آمد وگره ابروانش تنگ تر شد و سرخی دوبارۀ گونه هایش اینبار سیب نبود انگار، آتش بود...( آتشش زد من ....) و چشم آبی دهان گشاد را دید که با آوازی بلند در اتاقش حرکت می کند...مادرش تنبیه اش کرد و در اتاق حبس ( البته کلیدی در کار نبود ...دخترک از پیچیدن کلید در قفل می ترسید و جیغ می زد...) و دخترک جیغ کشید درست عین وقتی آن ستون بلند را دید که روی سرش خراب می شود و مادرش که بیهوش کنار در خوابیده بود و خون از سرو رویش جاری( ترسید...از سیاهی ای که در پی آمد و دردی که از پایش ( پای چپش.) شروع و شد و به چشم هایش رسید و آنموقع بود همۀ عروسکهایش را از دست داد.
کبریت را از گوشۀ قفسۀ عروسکهایش برداشت و عروسکی را که مادرش همین دیروز خریده بود آتش زد؛ اول پاهایش و بعد...(چشم آبی...)..چشم آبی دهان گشاد چشم هایش را با هر تکانی باز و بسته می کرد، با هر صدایی آواز می خواند و بی خود گریه می کرد،( زیاد هم بیخود نبود وقتی...) و مهمتر از همه اینکه( پا..) می توانست راه برود.....
هنوز گره ابروانش باز نشده بود و لبخندی حاکی از پیروزی بر لبهای سرخش نقش بست اما سرخی گونه های مادرش( با آن پاهای کشیده و براق که تند وتند فضای خانه را در چشم به هم زدنی طی می کرد و همیشه ناخنهای هر دو پایش را لاک می زد...)...و حبس شدنش در اتاق و بعد مثل همیشه پناه برده بود به کیوسک تا ساعتی بعد به مادرش زنگ بزند و بعد از شنیدن صدای لطیفش بغض کند و بگوید که دوستش دارد و بعد آغوشش... مثل همیشه..اما حالا بدون سکه، پشت در، و بوی گند زباله...(چوب دستی ها هم بی تفاوت تکیه زده بودند به دیوارو چرت می زدند...!...) به فکر دکتر بردن چشم آبیِ دهان گشاد افتاد.
**
زیبا زن با آن چشمها...حالا داشت به خانه بر می گشت، گریان و گربه را ندید که به دنبال بویی تازه برای همیشه از آن دور و برها غیبش می زند.
**
مرد عینک گرد( می توانست پدر دخترک باشد؟!...نه برای این نقش ...باشد!حستان را خراب کردم؟...ببخشید..)حالا در اتاق نشیمن خانۀ بزرگش روی کاناپه دراز کشیده و ( درست نگاه کنید لطفا...!) ...به خواب رفته و خواب زنی را می بیند...( جل الخالق! خوابش را هم می توانید....)...( برای این نقش زیادی متفکر است با آن عینک گرد و...)ناگهان از خواب می پرد، بلند می شود و سریع لباس می پوشد....
**
هیچ کس نمی داند بعد چه شد، اما انتهای قصه به..( من...من بگویم!؟....لطفاً...من...)..............
بگو.( آخر این قصه ساعتش را نمی دانم! اما، به برقی مشترک در دیدگان ختم می شود... باور نمی کنید ؟حق دارید....)
کیف قرمز زنانه در دستهای مرد با آن قد بلند و لباسهای مرتب، به طرز چشم گیری جلب توجه می کرد. مرد نفس نفس زنان به ایستگاه مترو رسید و با انبوهی از جمعیت در کنار پلّه برقی مواجه شد. به سرعت از کنارشان گذشت و، تند و تند پله ها را پیمود، در حال بالا رفتن از پله ها مدام به دیگران تنه میزد و اصلا متوجه نگاههای معترضانۀ مردم نبود؛ وقتی به آخرین پله رسید قسمتی از سینه اش که زیر کیف قرار داشت، خیس عرق شده بود و قلب بیمارش تندتر ازهمیشه در سینه می کوفت. نفس عمیقی کشید و به پشت سر نگاهی انداخت، چقدر از این بالا پله ها به نظرش طولانی می نمود. قطار وارد ایستگاه شد و مرد به هر زحمتی بود لابه لای جمعیت جا گرفت و کیف را اینبار محکمتر از قبل به سینه فشرد. عینکش با فشار جمعیت جابجا شده بود و پوست صورتش را اذیت می کرد اما او به هیچ وجه دستانش را از کیف جدا نمی کرد. مدتها بود قرصهای قلبش را مصرف نکرده بود و حالا درد قلب داشت به شانه هایش منتقل می شد.
مردی که قدش به زحمت تا سر شانه های او می رسید، تقریبا به او چسبیده بود و با صورتی گل انداخته، به کیف خیره شده بود. کیف درست جلوی صورتش بود و انگار راه نفسهایش را گرفته بود. تند و تند نفس عمیق می کشید و سعی میکرد سرش را رو به بالا نگه دارد. مرد، تنها متوجه کیف قرمز بود و از اینکه مرد قد کوتاه با چنان حالت پریشانی کیف را ورانداز می کرد اصلا احساس خوبی نداشت. درهای قطار بسته شد و قطار آرام آرام روی ریلها به حرکت درآمد. ناگهان مرد با چشمانی گشاد شده از ترس، رویش را برگرداند.
آخرین ایستگاه بود و باید پیاده می شد. درد به گردنش رسیده بود. مردم برای زودتر پیاده شدن، به هم فشار می آوردند و تند و تند راهی خروجی ایستگاه می شدند. هیچ کس به او توجهی نداشت. کیف قرمز کمی مچاله شده بود. درست موقع پیاده شدن از قطار وقتی داشت پایش را به سکوی ایستگاه می گذاشت، کمی به فکر فرو رفت. این بود تمام اندوخته اش از زیستن؟
قطار وارد ایستگاه شد. زنی با کیف بزرگ قرمز از قطار پیاده شد، به کاغذی که در دست راستش بود نگاهی انداخت و با شتاب به سمت خروجی ایستگاه رفت. ایستگاه بی اندازه شلوغ بود. زن، به انبوه مردمی که برای پله برقی به هم تنه می زدند و به نیم نگاههای معترضانه دیگران توجه نمی کردند، نگاه کرد و کیف قرمز را محکمتر چسبید. از پله های عادی بالا رفت. دلهره به سراغش آمده بود...بعد از اینکه شوهرش ترکش کرد و با یک زن آلمانی که صورت رنگ پریده اش پر بود از لکهای قهوه ای، ازدواج کرد، سالها در آن طلا فروشی کار کرده بود ... حالا راه برگشتی نداشت.
ایستگاه تقریبا خالی از مسافر بود. به طرف درب خروج به راه افتاد. کنار پله برقی عاری از مسافرین عجول ایستاد و به حرکت آرام آن خیره شد که انگار برای هدف تعیین نشده ای طراحی شده بود و هرگز قصد متوقف شدن نداشت. درد قلبش شدت گرفته و توان تندتر قدم برداشتن را از او گرفته بود، کیف بیش از اندازه سنگین می نمود. به پشت سر نگاهی انداخت، صندلی های زرد رنگ ایستگاه به نظرش دور و دست نیافتنی می آمد. برگشت و با قدمهایی آرام روی اولین صندلی زرد رنگ افتاد. صدای قدمها کم کم ایستگاه را پر می کرد و سکو رفته رفته از خیل مسافرین پر می شد. مرد با ابروانی گره خورده از درد به کیف نگاه می کرد. رنگ قرمز کیف زیر آن نور کم تیره تر می نمود. سنگینی کیف که هنوز آن را در بغل گرفته بود، آزارش می داد؛ آن را روی صندلی سمت چپ گذاشت و نگاهی به صندلیهای خالی اطراف انداخت، روی قلبش احساس سنگینی بیشتری کرد، دوباره برش داشت و روی صندلی سمت راست گذاشت. نه، اینطور راه به جایی نمی برد. باید درش را باز می کرد، جواهرات را بر می داشت و می زد به چاک.
باز هم کیف را روی پاهایش گذاشت، دستها و پیشانیش را به آن تکیه داد، چشمانش را بست و به یاد هیولایی افتاد که گاه و بیگاه به خوابش می آمد و به گلویش چنگ می انداخت. آخرین بار عصر دیروز بود، وقتی به نمازخانۀ اداره رفته بود تا چرتی بزند و هیولا آنقدر گلویش را فشرده بود که فریاد بلندش را پیرمردی شنیده و به موقع بیدارش کرده بود. با چشمان بسته در حالی که دستۀ کهنۀ کیف را در دست می فشرد و پیشانیش خیش عرق شده بود، یادش آمد که پیرمرد، عینکی با شیشه های بزرگ و ضخیم داشت که نصف بیشتر صورتش را پوشانده بود. تا دیروز او را در اداره ندیده بود. لباسی سرمه ای مثل لباس خدمۀ اداره به تن داشت اما اسمش روی لباس حک نشده بود. پیرمرد آرام بیدارش کرده بود و لیوانی آب به دستش داده بود.
قطار سوم رد شد و چشمان مرد هنوز بسته بود.
به در خروجی ایستگاه که رسید باز به کاغذی که در آن آدرس چند طلافروشی نوشته شده بود نگاهی انداخت و آن را در دستش مچاله کرد؛ به دنبال خیابان مورد نظر چشم ریز کرد و ورودی خیابانهای اطراف را یک به یک از نظر گذراند. با دیدن میدان به راه افتاد. از کنار باجۀ روزنامه فروشی که می گذشت چشمش به مجلۀ آشپزی افتاد که عکس زنی با لبخندی حاکی از رضایت روی جلدش بود، انگار از همۀ غذاهایی که دستور پختشان در مجله آمده، چشیده. همان مجله ای بود که زن هر هفته می خرید و برای دخترش غذاهای جورواجور آن را درست می کرد، یکبار که فلفل یکی از همین غذاها را که با قارچ و میگو و ادویه درست می شد، زیاد ریخته بود، تمام تن هیوا کهیر زد. چقدر برایش گریه کرده بود و خودش را سرزنش می کرد...لبهای هیوا عین لبهای پدرش بود، برجسته و صاف.
نگاهش را از مجله گرفت و قدمهایش را تندتر کرد. خیابان مورد نظر را آنطرف میدان کوچک دید. چراغ قرمز بود. چقدر این روزها رنگ و روی زرد هیوا عذابش می داد. به راه افتاد. با خود اندیشید...بله، او تنها راه باقی مانده را انتخاب کرده بود، درست عین فیلمها، اما فیلمی در کار نبود و تا ساعت ۵ فقط ۳ ساعت مانده بود. به وسط خیابان که رسید ناگهان کسی هلش داد و روی زمین پرت شد، تا به خود بیاید مردی با گامهای بلند کیف را ربوده بود...
ایستگاه از مسافر پر و خالی می شد و مرد همچنان مردد، کیف را از این دست به آن می داد و وراندازش می کرد. دستۀ چرمی کهنه اش بوی عطری زنانه می داد. او مردی بود که هرگز آزارش به کسی نمی رسید، طبعی آرام داشت، حتی زمانی که پسر بچه بود شور و شوق هم سن و سالهایش را نداشت و با آنها نمی جوشید. از درس و مدرسه بیزار بود و حالا که حسابدار شرکت کوچکی شده بود باز هم گوشه گیر بود و هرگز به شغلش عادت نکرده بود، ترجیح می داد مربی شنا باشد چون عاشق شنا بود، هرچند به خاطر ترس از آب هرگز پایش را توی آبهایی به عمق بیش از یک و نیم متر نمی گذاشت. مردی ۳۴ ساله با کیف قرمزی پر از جواهرات در بغل، مردی که تنها می خواست خانواده اش از هم نپاشد. جیغ ناگهانی پسربچه ای او را به خود آورد. به اطراف نگاهی انداخت. ساعت مترو ۵ را نشان میداد. چقدر سریع دو ساعت گذشته بود. احساس تشنگی می کرد؛ باید تصمیم می گرفت.
تا به خود آمد، مرد دور شده بود و دوان دوان به سمت ایستگاه مترو می رفت. زن در سمت راست بدنش که به آسفالت خورده بود احساس کوفتگی شدیدی می کرد، چند نفر به کمکش آمدند... سریع بلند شد و همچنانکه با نگاه مرد را دنبال می کرد، شروع به دویدن کرد...اما با آن کفشهای پاشنه بلند نمی توانست درست بدود. از خیابان که رد شد ایستاد، کفشهایش را درآورد و به دست گرفت و شروع کرد به دویدن؛ آنچنان دوید که هرگز ندویده بود. مرد با آن قد بلند هنوز دیده می شد، زن نفس نفس زنان او را دید که به داخل ایستگاه پیچید، باید قدم تندتر می کرد، حالا درست بالای پله ها بود، قلبش داشت از حرکت می ایستاد، مرد دیده نمی شد. به سرعت پله ها را پیمود و به ورودی ایستگاه رسید، بلیط نداشت، به نگهبان که روی صندلی کنار درهای ورودی نشسته بود نگاه ملتمسانه ای- که با جیغی کوتاه همراه بود- انداخت؛ نگهبان شاید با دیدن چهرۀ مضظرب و چشمهای پف کردۀ زن بود که بی توجه به حرفهایش در را باز کرد....به محض اینکه به لبۀ سکو رسید درهای قطار بسته شد و قطار شروع به حرکت کرد. واگن ها یکی یکی از جلویش رد می شد، تک تک واگن ها را از نظر می گذراند... ناگهان برق کیف قرمز را لابه لای جمعیت دید، و به دنبال آن نگاهش با نگاه ترسان مرد- که با آن قد بلند کاملا دیده می شد- گره خورد، فقط یک لحظه؛ مرد سریع رویش را برگرداند.
بهتر بود از ایستگاه خارج شود. هر آن، ممکن بود زن سر برسد؛ حتی شاید تا به حال پلیس را خبر کرده بود...با این فکر سریع چرخید و تا انتهای سکو را نگاه کرد...اما دیر شده بود و زن به همراه چند تن از کارکنان مترو به او نزدیک می شد، چشمان زن را بسیار نزدیک حس می کرد، او گریسته بود. مرد حتی نمی توانست سرش را برگرداند، خودش را باخته بود، انگار هیولای کابوسهایش به گلویش چنگ می انداخت، حالا دیگر در چند قدمیش بودند، کیف را به سمت زن گرفت...صدای ورود قطار به ایستگاه چرتش را پاره کرد. مسافرها در رفت و آمد بودند، نفس عمیقی کشید و چند بار دهان خشکش را باز و بسته کرد. ساعت ایستگاه را نگاه کرد، ۵:۳۰ بود. انگار قدرت حرکت از پاهایش سلب شده بود. کیف قرمز باز به تنش چسبیده بود، آن را روی زمین بین پاهایش گذاشت"یعنی این آخرین راه بود؟"
همیشه از زندان می ترسید، از اینکه در زندان فراموش شود، هرچند حالا هم جز تعدادی انگشت شمار از اطرافیان، کسی او را به خاطر نمی آورد.
نه! زندان رفتن را به این هراس ترجیح می داد. رویاهای دور و درازی نداشت، حتی پدر شدن هم برایش غیر قابل لمس بود. او اینکار را جنایت در حق بشریت می دانست و حالا همسرش باردار بود. یک ماه و نیم پیش بود که برگۀ جواب آزمایش را روی میز تحریرش دید و علی رغم میل باطنیش لبخندی زد و پیراهنی قرمز و گشاد با چینهایی در یقه و آستینها، مخصوص ماههای حاملگی، برای همسر زیبایش خرید. دیشب که همسرش به قصد رفتن چمدانش را جمع و جور می کرد، تنها لباسی را که برنداشت، همان پیراهن قرمز بود.
کیف را از زمین برداشت، بلند شد و به راه افتاد. باز از پله ها تند و تند بالا رفت و به سکوی مقابل رسید. قطار هنوز نرسیده بود. با تعجب مرد قد کوتاه را دید که برروی یکی از صندلی های زرد چرت می زد و شکلاتی دندان زده در دست راستش در آستانۀ سقوط بود. بی اختیار لبخندی کمرنگ بر لبان نقش بست. دیگر نسبت به مرد قد کوتاه احساس تنفر نمی کرد. قطار رسید، مرد سوار شد و روی اولین صندلی آبی نشست. به فکر افتاد که داخل کیف را نگاه کند شاید آدرسی از زن بیابد. آرام و با احتیاط زیپ کیف را کشید، برق طلاها به چشمش خورد، بی اعتنا دست برد و چند تکه کاغذ یافت. یکی یکی نگاهشان کرد، در بینشان برگه ای بود که عکس دختر نوجوان و زیبایی بر آن بود، چقدر به زن شبیه بود...صبح را به یاد آورد که برای فروش آخرین طلاهای باقیماندۀ زنش به طلافروشی رفته بود و قبل از اینکه حلقۀ ازدواج زنش را هم بفروشد، زن با کیف قرمز وارد مغازه شده و بعد از اینکه مغازه دار از خریدن آنهمه طلا بدون کاغذ خرید، امتناع کرده بود، زن هراسان آنجا را ترک کرده و همانجا بود که او دنبالش کرده بود.
چهرۀ وحشت زدۀ زن را باز به یاد آورد...برگه را بادقت بیشتری وارسی کرد، مربوط به واریز پول به حساب بیمارستان برای عمل طومور مغزی بود. برگۀ دیگری که به همین برگه منگنه شده بود تاریخ عمل را نشان می داد، یک شنبه ساعت 5 بعد الظهر. . ساعت حدودا 6 بود، شاید باز هم کابوس بود و هیولا سر می رسید و بر گلویش چنگ میزد، مرد احساس خفگی کرد،....ناگهان قطار با صدایی گوشخراش و تکانی شدید در ابتدای تونل متوقف شد، مرد روی صندلی لیز خورد و به شیشه چسبید. همهمه بلند شده بود، همه کمی ترسیده بودند. مرد تکان نمی خورد، هنوز به فکر زمان از دست رفته بود، چرا کیف را زودتر باز نکرده بود؟...چند دقیقه گذشت، هوای داخل واگن دم کرده بود، راننده قطار اعلام کرد: به علت مشکلات فنی قطار چند دقیقه دیگر هم تاخیر خواهد داشت"...گرمش شده بود، پسر جوانی با موبایلش حرف می زد...
- نه! جدی می گی؟ زن بود یا مرد؟ ....بیچاره....باشه باشه، رسیدم زنگ میزنم.
پسر حدودا ۲۲ـ۲۳ ساله رو به جمعیت بی حوصله کرد و گفت: مشکل فنی مشکل فنی! ایستگاه حسن آباد یه زنه خودشو انداخته جلو قطار، هنوز درش نیاوردن" پچ پچ ها بالا گرفت، همه جزییات ماجرا را جویا می شدند....مرد خشکش زد، کار از کار گذشته بود.
تا رفتن قطار زن از جایش تکان نخورد، فکرش کار نمی کرد، قطار که در سیاهی تونل ناپدید شد، برگشت و باز پله ها را طی کرد و به اتاق کارکنان مترو رسید، دو نفر از کارکنان، از داخل اتاقک شیشه ای نگاهش می کردند، زن بلافاصله کاملا چرخید و یادش افتاد بهتر است راه رفته را باز گردد، چه بسا صاحب مغازۀ طلا فروشی پلیس خبر کرده بود و حالا همه جا به دنبال زنی با کیف قرمز پر از جواهرات مسروقه می گشتند. به کفشها در دستانش خیره شد و آنها را پوشید. پله ها را اینبار مثل مرده ای پیمود. روی اولین صندلی زرد نشست و به سکوی روبرو خیره شد. نگاه مرد از جلوی چشمانش کنار نمی رفت ...شبیه دزدها نبود. هر چند، فرقی نمی کرد و زن همه چیز را از دست رفته می دید. دخترکی فال به دست در سکوی مقابل از مردم می خواست فالهایش را بخرند، زنی با ورود قطار به ایستگاه دخترک را هل داد و دخترک جعبۀ فالها را محکم گرفت و عقب رفت. قطار سکوی روبرو را ترک کرد، دخترک دیگر آنجا نبود. قطره های اشک زن را هیچ کس نمی دید.
به یاد پلی افتاد که هر روز تا محل کارش پیاده از آن عبور می کرد. می دانست مرگش سریع و آنی خواهد بود. گاهی غروبهای تابستان که در هوای خنک از روی پل می گذشت، مردی با سبیلی پرپشت، گل در دست از چراغ قرمز استفاده می کرد و با زدن گلهایش به شیشۀ ماشینها از مردم می پرسید گل می خواهند یا نه؛ هر چند هرگز حرف نمی زد و فقط با تکان دادن گلها بود که منظورش را به راننده ها می فهماند. انگار مرد گلفروش در ویترینی بود. راننده ها و مسافران گاه با بی میلی نیم نگاهی به او و گلهای نرگس- که با سلیقۀ بسیار، دسته شده بود- می انداختند تا اینکه چراغ سبز می شد در به چشم بر هم زدنی، رد می شدند و مرد گل فروش به کنار پل میرفت تا چراغ قرمز بعدی...قطار باز به راه افتاد. دلهره اش هرلحظه بیشتر می شد. دیگر کیف را محکم به سینه نچسبانده بود. قلبش بیش از پیش درد گرفته بود...قطار در ایستگاه حسن آباد توقف کرد، مردم هنوز در ایستگاه تجمع کرده بودند و از حادثه ای که پیش آمده بود حرف می زدند. کسی پیراهنش را می کشید... ایستاد، دخترک با چشمانی روشن و گونه هایی چرک پیراهنش را محکم چسبیده بود؛
- فال بدم آقا؟ همش ۱۰۰ تومن میشه، یکی بدم؟...
به چشمان دخترک خیره شد و روی پنجۀ پاها نشست، حالا تقریبا هم قد شده بودند. دستان کوچک و زبر دخترک را گرفت و کیف را به دستش داد، لبخندی زد و یکی از برگه های فال را برداشت....
دخترک با کیف قرمزی که برایش سنگین بود، آرام آرام به او نزدیک می شد. کیف را محکم به سینه چسبانده بود و جعبۀ فالها هر آن ممکن بود از دستش بیفتد. نمی توانست آنچه را می بیند باور کند. دخترک روی صندلی زردی کمی آنطرفتر نشست و کیف را روی پاهای کوچکش گذاشت و شروع به وارسی آن کرد... به سرش دست کشید، دخترک نگاهش کرد... کیف را از دستش گرفت. دخترک کمی امتناع کرد اما وقتی لبخند را بر لبانش دید انگشتهایش را سست کرد و من من کنان گفت: "بخدا من ندزدیدمش....اون آقا به جای پول بهم دادش..تازه یکی از فالامو هم برداشت. به سرش دستی کشید و در جیب بغل کیف هر چه پول بود به دخترک داد...
-"من گدا نیستم که....
- " هدیه است"
.... صورت مرد از درد برافروخته بود، بلند شد، عینکش را در آورد و در جیب بغل پیراهنش گذاشت؛ و بدون اینکه نگاه متعجب دخترک را ببیند، به سمت پل به راه افتاد.
باز هم همه دارند به خانه هایشان می روند و مرا با این دیوانه" تنها می گذارند.
***
امروز باید به چه سازیش برقصم؟ نمی دانم.
دیگر از این سفر بیهوده در کوه و دشت خسته شده ام. بیش از آن، خرده فرمایشات اوست که آزارم می دهد. چگونه می خواهد هستی را ازبدی و بدخواهی بزداید؟ زهی خیال باطل.
صبح قبل از آنکه اینجا مثل همیشه پر شود از آدمهای بیگانه و عجیب و غریب، با صدای بلند قسمتی از "ایلیاد" هومر را برای چندمین بار رو به من بازگو کرد. هرچند مثل همیشه نه برای من، که برای طبیعت" حرف می زد. همیشه مرا خدمتکار وفادار و محبوب خود میخواند اما گاهی احساس می کنم اصلا مرا نمی بیند و غرق در دنیای خیالیش مرا هم گاهی به صورت شبحی کم رنگ به یاد می آورد. همچنانکه این بیگانگان تماشاگر هم همیشه بیشتر به او توجه می کنند، سرتاپایاش را ورانداز می کنند و اغلب سر را کمی نزدیکتر می آورند تا زره و اسبش را هم ببینند و برای من به نگاهی سطحی و لبخندی کمرنگ بسنده می کنند.
من، نوکر گوش به فرمان او، با قدی کوتاه و شکمی برآمده و چشمانی که تنها ندای حماقت را سر می دهند، می دانم این منم که قهرمانم، این منم که همۀ سختی این سفر را بر عهده دارم، تمام کارهای سخت را من انجام می دهم، از سوار الاغ شدن تا دزدی مرغ برای سیر کردن شکم این قهرمان نمای دیوانه، کاش همان روزهایی که در حین سفر روزه گرفته بود، تشویقش می کردم تا از گرسنگی بمیرد، آن وقت من هم برمی گشتم به موطنم و...،خوب با آن زنِ بد عنق....دیگر جرات بازگشت به خانه را هم ندارم.
چقدر خسته ام.
چندین بار تصویری از هردویمان را در عینکهای بیگانه گان خیره دیده ام، اما او حتی از دیدن این واقعیت هم عاجز است. نمی داند این دو اسکیس سیاه و بد قواره، مائیم که زیر آفتاب خیالی به پیش می رویم و هنوزهم به شوالیه بودنش ایمان دارد.
اینجا جز اینکه تهویه مناسبی ندارد و درست مثل بیابانهایی است که ما به دنبال خیالات او از آنها گذشتیم، بیش از حد یکنواخت است و من بعد از گذشت سالها هنوز به این شرایط عادت نکرده ام. الاغ بیچاره ام هم هنوز به بازگشت امید دارد. این بیگانه گان هم هر روز رنگ عوض می کنند، سالها گذشته و من هنوز همان خدمتکار دست به سینه ام.
نمی دانم این پسرک با آن چشمهای ریز و کنجکاوش از سفر ما چیزی می داند یا نه که برای اولین بار در طی این سالها به من و الاغم خیره شده.
***
بازدید کنندگان محترم، این تابلو که هم اکنون مقابل شما قرار دارد، یکی از اسکیس های نقاش و هنرمند بزرگ معاصر، "پیکاسو"ست که صحنه ای از سفر قهرمان پرآوازۀ اسپانیای قرن 16 یعنی" دُن کیشوت" را به همراه خدمتکار باوفایش "سانچو پانزا" تصویر کرده است...
***
- پیش به سوی غولهای نفرین شده....
خدای من! پیرمرد دیوانه باز هم نبردی دیگر را آغاز کرده است، برنامۀ امروزمان هم مشخص شد، نبرد با آسیابهای بادی!
&&&
ساعت حدوداً ۲ بعدالظهر بود، برف سنگینی از صبح می بارید و انگار درِ تازه ای از آسمون باز شده بود که خیال بسته شدن هم نداشت. منم که با اعلام تعطیل رسمی از اخبار دیشب، تازه از خواب بیدار شده بودم و شدیداً دلم چایی می خواست، خواب آلو و با چشمای نیمه باز رفتم آشپزخونه...سماورو آب کردم و قوریو برداشتم... بعله! باز، در قوری گم شده بود. کنار یخچال وایسادمو با یادآوری مهمونی سه شنبۀ هفتۀ پیش که بی دلیل به ذهنم خطور کرد! با خودم گفتم:" اَه! چه وضعیت مسخره ایه! سیگار، قهوه، مشروب، رقص تک نفره و سکس بی سکس! مزخرفه! نیست؟!" هنوز خاطرۀ اون شب کاملا تو ذهنم شکل نگرفته بود که ناگهان .......دود....مه....به سرفه افتادم....
وای...خدای من!...این دیگه چیه؟!.... و غول چراغ جادو با یک تاپ صورتی نازک و دامنی کوتاه در حالی که کله اش به سقف می رسید و برای حفظ تعادل کمی به جلو خم شده بود، ظاهر شد و در حین اینکه یک دستش آینه بود و با دست دیگه اش سایۀ چشمش رو میزون می کرد، نیم نگاهی طلبکارانه به من کرد و گفت: "آقا خوشگله تو سکس می خواستی؟!" و لبهای ورقلمبیدشو غنچه کرد و به طرفم خیز برداشت...گیج و هراسون جا خالی دادم و با انجام حرکتی آکروباتیک، - که هرگز از من سر نزده بود و بعد از اون هم سر نزد!- با مخ خوردم به لبۀ کابینتهای فلزی آشپزخونه و قوری از دستم افتاد،... خانم غوله بی اینکه زیاد جابجا بشه فقط قدمی به جلو برداشته بود...خون از کلۀ پر موی بنده جاری شدن همانا و شکستن قوری همانا!.
خانم غوله که انگار نه انگار ! همچنان با ایما و اشاره و عشوه های خرکی به من نگاه می کرد! با خودم گفتم حتما دارم خواب می بینم! چشمامو بستم و با لبخندی پیروزمندانه تو ذهنم تکرار کردم: "تو خوابی سروش، الان بیدار میشی و تو رختخواب غلتی میزنی و بعد میری دستشویی بی اینکه منتظر باشی نفر قبلی بیاد بیرون...."اما دردی که از کلۀ شکستم تا نوک انگشت شصت پای چپم رو هم تحت الشعاع قرار می داد بهِم فهموند که بهتره چشمامو باز کنم و با واقعیتهای زندگی کنار بیام! ...پس آروم آروم چشمامو باز کردمو دیدم زندگی واقعی روی دیگه ای هم داره و چه روی بزرگ و سترگی!
اما...نه!... هنوز برگ برنده دست من بود، ..."خانم غوله هم حتما مثل غولای دیگه است، پس باید همونجوری که یکهویی پیداش شد، بشه با یک ورد ساده کردش تو قوری!" و با این فکر عرق سردی به سردی گور به تنم نشست،...وااای!... قوری شکسته بود.
سرمو بلند کردم و نگاهش کردم، درست نشسته بود جلوی در آشپزخونه، البته چه عرض کنم، جلوی در که نه! برای حرکت من فقط دوسه قدم به عقب و سه چهار قدم کوتاه به چپ و راست جای خالی وجود داشت! با این اوصاف و با لبخندی مملو از ترس و صدایی لرزان بهش گفتم:
- م... مم...میگم...ش..ششما کجا زندگی میکنین؟
- با تو عزیزم!
- با من؟!
- آره جونم، تو قوریو شکستی پس من از این به بعد با تو زندگی می کنم، ما خیلی به هم میایم،نه؟!
چی باید می گفتم؟...
- مربا می خوام!
- چی؟!
- مگه کَری کوچولوی من؟! مُ رَ بّا! اگه مربا نخورم حامله می شم!
..."خدایا میدونم دارم خواب می بینم، ولی جون من ایندفعه رو بی خیال ما شو، بذار بیدار شم..."و چند تا کشیده به صورتم زدم.....فایده ای نداشت و باید برای خانم غوله مربا تهیه می کردم!
خوشبختانه تنها زندگی می کردم و جز خودم کسی از این نعمت مسلم! ناگهانی بویی نمی بُرد. در همین فکرها بودم که...
کودک تا چشم باز کرد، دید دو دست دارد که یکیشان زیادی دراز است. دست راستش، بله دست راستش از کنار تخت تا در اتاق پدر و مادرش در آنسوی سالن می رسید. کودک دست چپش را دوست داشت چون بیشتر به فرمانش بود، هرچند از دست راستش هم گاهی برای کِش رفتن خوراکیها از یخچال بدون وارد شدن به آشپزخانه استفاده می کرد و هربار لذتی عجیب در او جان می گرفت.
موقع به دنیا آمدنش او را در تلویزیون نشان می دادند و «خبرسازترین کودک قرن» لقب گرفته بود.
***
چند سال بعد، جوانی شده بود رشید و خوش سیما، که دست راستش همیشه از خودش پیش بود اما کسی او را به یاد نمی آورد، فقط گاهی مردم در خیابان به دستش(و نه به او) زل میزدند.
دست راستش نتوانست نویسنده ای قهار شود، حتی به درد خود ارضایی هم نمی خورد، چراکه برای هرکاری باید با دست چپش جمعش می کرد و نزدیک می آوردش و کلی دردسر می کشید...اما دست چپش، همیشه گوش به زنگ، همیشه به موقع به دادش می رسید؛ برای خودارضایی، برای نیایش و شکرگزاری، برای پاک کردن اشکهایش و حتی برای نوازش گونه های اولین عشقش در 21 سالگی که زنی زیبا، جوان و مطلقه بود.
دست راستش هماره باعث عذابش بود و یادش می آید در اولین قرار ملاقات با اولین عشقش با چه زحمتی آن را چند بار دور کمرش پیچاند و زن زیبا نزدیک بود زهره ترک شود.
***
حالا کودک که پیرمردی 72 ساله شده و دیگر توان خودارضایی را هم از دست داده، با دست چپِ محبوبش که دائم می لرزد، زیاد میانه ای ندارد اما دست راست دراز و بی قواره اش، همچنان جوان و بی نشانه ای از پیری دیگر اعضاء، همدمش شده و باعث می شود با این استخوان درد و معده درد و هزار و یک مرض دیگر بهتر کنار بیاید.
این روزها در شهر دزدی های بی مقدار اما مکرر از مغازه ها، نقل محافل است و پیرمرد درازکشیده بر نیمکت پارک، دست راستش را زیر سر گذاشته و سیر سیر است.